چگونه ناشران پولدار می‌شوند؟/ مروری بر کارنامه نشر محراب قلم


برای دریافت جدیدترین خبرها در زمینه کتاب و ناشران تلگرام کتاب برتر را دنبال کنید.
برترین سایت کتاب درایران

چگونه ناشران پولدار می‌شوند؟/ مروری بر کارنامه نشر محراب قلم

 

خبرگزاری کتاب ایران (کتاب برتر)، ملیسا معمار- در کتابفروشی قدم می‌زدم، کتاب‌ها را تورق می‌کردم و برخی از آن‌ها را می‌بوییدم و به این می‌اندیشیدم که بعضی افراد هستند که سال‌ها با بوی کاغذ، کتاب، صحافی، چاپخانه و … زندگی کرده‌اند و عمرشان را در این کار طی کرده‌اند و با آن خو گرفته‌اند. عبدالعظیم فریدون یکی از همین افراد است، مرد بلندقدِ لاغراندامِ گندم‌گونی که 36 سال از 60 سالی که زندگی کرده را به انتشار کتاب پرداخته و هم و غمش افزایش دانش و اطلاعات کودکان و نوجوانان این مرزوبوم است. او از بنیان‌گذاران انتشارات مدرسه و محراب قلم محسوب می‌شود و مدتی هم مدیر انتشارات کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان بوده است. به این بهانه در صبح یکی از روزهای تابستان از او دعوت کردم تا در دفتر خبرگزاری کتاب برتر میزبانش باشم و با هم گپ و گفتی داشته باشیم از روزهایی که در نشر کودک و نوجوان سپری کرده و فراز و نشیب‌هایی که پشت سرگذاشته است، که در ادامه می‌خوانید.
 
در دوران نوجوانی ارتباط شما با کتاب و کتابخوانی چگونه بود؟
اول تیرماه سال 1337 در تهران محله سرسبیل (رودکی) متولد شدم. من سه خواهر و 2 برادر داشتم که یکی از برادرهایم شهید شد. من فرزند اول خانواده هستم. دوران کودکی را در مدرسه ملی تحصیل کردم. کلاس‌های چهارم و پنجم را به مدرسه دولتی خواجو در خیابان رودکی رفتم. کلاس اول، دوم و سوم دبیرستان را هم در دبیرستان علامه در سرسبیل درس خواندم تا سال آخر دبیرستان که به دبیرستان جاویدان در خیابان برادران مظفر رفتم. در آن زمان یعنی از سال 1350 هیاتی داشتیم که ریاست آن برعهده مرتضی حاجی بود که بعدا رئیس آموزش و پرورش شد. در آن زمان آقای حاجی عضو حزب ملل بود و تازه از زندان آزاد شده بود. منزلشان هم در حوالی محله ما در قصرالدشت بود. آقای حاجی در این هیات اصول عقاید و قرآن به ما درس می‌داد. دوران نوجوانی من با آن هیات شکل گرفت چون من از کلاس پنجم دبستان در آن هیات بودم و آنجا با افکار دکتر شریعتی آشنا شدم. ما موظف بودیم کتاب‌ها را مطالعه کنیم و در آن هیات درباره آنها بحث کنیم. بدین ترتیب از همان دوره نوجوانی آشنایی من با کتاب و کتابخوانی آغاز شد.
 
در آن زمان بیشتر چه کتاب‌هایی را مطالعه می‌کردید؟
اغلب کتاب‌های دکتر شریعتی را می‌خواندم. در آن زمان گاهی جلسات هیات در منزل ما برگزار می‌شد. یک روز فرد غریبه‌ای به هیات ما آمده بود و ما از طریق برادر مادرم متوجه شدیم که فرد غریبه‌ای از اعضای ساواک به خانه ما آمده است و ما مجبور شدیم همه کتاب‌ها را در آب‌انبار خانه پنهان کنیم. بعد از اینکه دیپلم گرفتم در سال 1356 به خدمت سربازی رفتم و مصادف شد با اوال انقلاب و دوستان‌ هیاتی به من گفتند که باید فرار کنی. محل خدمت من دژبانی مرکز که ساختمان اصلی آن در خیابان جمشیدیه (فاطمی) بود، تعین شده بود ما در آن زمان در فرودگاه مهرآباد مستقر بودیم. بعد از اینکه اعضای هیات به من اطلاع دادند فرار کنم. طبق فرمان امام خمینی اینکار را انجام دادم و از آنجا به اتاقی در پاساژ آهنگران بازار رفتم و تا اول انقلاب آنجا بودم. بعد از اینکه انقلاب شد مدت کوتاهی به ساختمانی در بلوار کشاورز رفتم به نام ساختمان فجر یا 128 در خیابان برادران مظفر که طبقه بالای آن معاندین عراقی بودند (چون این ساختمان دست گروهی به نام گروه فجر بود که مبارزان فجر نام داشتند این ساختمان به نام فجر معروف شد). و من چه زمانی که در بازار بودم و چه زمانی که در ساختمان فجر بودم کاری بجز مطالعه نداشتم.
 
آشنایی شما با حوزه نشر از کجا آغاز شد؟
بعد از اینکه کمیته انقلاب اسلامی تشکیل شد از ساختمان فجر به کمیته انقلاب اسلامی رفتم. در آن زمان بهزاد نبوی که معاون اجرایی مرحوم کنی بود مرا به‌عنوان نماینده کمیته مرکز به کلانتری 9 در میدان بهارستان فرستاد. در آنجا به افراد مختلف آموزش استفاده از اسلحه می‌دادم. سپس به کلانتری 11 رفتم و وقتی نخستین دوره آموزش نظامی سپاه پاسداران برگزار شد، به کاخ سعدآباد رفتم و در

نخستین کتابی که به دست من رسید کتاب ترجمه‌ای به نام «راز قلعه سرخ» بود که یک کتاب رقعی بود و گرافیک آن را محمدعلی کشاورز انجام داده بود. کار نیم بند ترجمه شده‌ای بود که از آقای میرزابیگی تحویل گرفتم و باید پیگیری کار لی‌آت را انجام می‌دادم و کار را به CD تولید می‌رساندم و به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تحویل می‌دادم تا برای چاپ آماده شود

این دوره شرکت کردم. بعد از آن که دوره تمام شد احساس کردم روحیه‌ام با کار نظامی سازگار نیست. در آن زمان محمود ابراهیمی که (بعدها مدت طولانی در انتشارات مدرسه کار می‌کرد) در آموزش و پرورش منطقه 12 در میدان شهدا بود و از من دعوت کرد به آنجا بروم و در آنجا مسئول آموزش و پرورش منطقه 12 شدم. در اواخر سال 1358 بعد از مدتی آقای ابراهیمی به آموزش و پرورش منطقه 9 فعلی آمد و من مسئول امور متوسطه امور تربیتی شدم و در سال 1359 معاون آموزش و پرورش منطقه 9 شدم. در آن زمان 22 ساله بودم ولی به خاطر فضای اول انقلاب استفاده از مدیران جوان ایرادی نداشت. حدود 2 ـ 3 سال معاون آموزشی بودم تا اینکه در سال 1361 به دفتر انتشارات کمک آموزشی سازمان پژوهش رفتم و مدیر اجرایی مجله رشد معلم شدم. در آن زمان محسن چینی‌فروشان مدیرکل، دکتر گلزاری سردبیر و مصطفی رحماندوست معاون مجله رشد معلم بودند. مدتی بعد سیدمهدی شجاعی سردبیر مجله رشد جوان شد. در دفتر کمک آموزشی واحدی هم به نام واحد کتاب داشتیم و من از مجله رشد به واحد کتاب دفتر انتشارات کمک آموزشی رفتم و آشنایی من با نشر کتاب از اینجا شروع شد. سال 1362 یا 1363 بود که مسئول واحد کتاب آنجا شدم.
 
نخستین کتابی که منتشر کردید، چه کتابی بود و چگونه به دستتان رسید؟
نخستین کتابی که به دست من رسید کتاب ترجمه‌ای به نام «راز قلعه سرخ» بود که یک کتاب رقعی بود و گرافیک آن را محمدعلی کشاورز انجام داده بود. کار نیم بند ترجمه شده‌ای بود که از آقای میرزابیگی تحویل گرفتم و باید پیگیری کار لی‌آت را انجام می‌دادم و کار را به CD تولید می‌رساندم و به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تحویل می‌دادم تا برای چاپ آماده شود.
 
توزیع و پخش کتاب‌ها را چگونه انجام می‌دادید؟
در آن زمان قراردادی بین دفتر کمک آموزشی با بخش انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که مهندس کرباسچی در آنجا بود، منعقد شده بود. ما در واحد کتاب دفتر کمک آموزشی کار تولید را انجام می‌دادیم و چاپ و توزیع آن برعهده بخش انتشارات وزارت ارشاد بود. سالها این کار را انجام می‌دادم تا اینکه در مقطعی دوباره از من خواستند به آموزش و پرورش برگردم و 2 سالی معاون آموزش و پرورش منطقه 10 تهران شدم که در آن زمان در خیابان کمالی ـ کاشان قرار داشت.

شما مدتی در انتشارات مدرسه فعالیت داشته‌اید، نحوه آشنایی شما با این انتشارات چگونه بود؟
 بعد از 2 سالی که معاون آموزش و پرورش منطقه 10 تهران بودم دوباره به دفتر انتشارات کمک آموزشی برگشتم و به تدریج نطفه انتشارات مدرسه در آنجا بسته شد و شروع به تولید و چاپ کتاب کردیم. بعد از اینکه تعدادی کتاب تولید کردم گفتم که می‌خواهم مستقل شدم. آن زمان غلامعلی حداد عادل رئیس سازمان پژوهش بود و محسن چینی‌فروشان مدیرکل بود و من هم معاون واحد کتاب. حدود سال 65 ـ 66 بود که 500 هزار تومان در اختیار من قرار دادند. تا کارم را شروع کنم. آقای حداد دفتری در اختیار من قرار داد که در طبقه پایین همان ساختمان دفتر انتشارات کمک آموزشی قرار داشت و به عنوان نمایشگاه لوازم کمک‌آموزشی استفاده می‌شد. من آنجا را تبدیل به فروشگاه کتاب کردم. در ابتدا طبق خواست آقای حداد، همه مکاتبات اداری ما از طریق دفتر انتشارات کمک آموزشی انجام می‌شد و نامه‌ها و درخواست‌ها را برای امضا به دفتر کمک آموزشی می‌فرستادیم. کم‌کم یک نامه خودمان امضا کردیم یک نامه می‌فرستادیم دفتر کمک آموزشی تا اینکه آنها راضی شدند این دفتر به‌عنوان «واحد کتاب دفتر انتشارت کمک آموزشی» که بعداً به انتشارات مدرسه تغییر نام داد، مستقل شود. در آن زمان دفتر انتشارات دو بخش داشت یکی معاونت مجلات که مسئولیتش بر عهده مصطفی رحماندوست بود و یکی معاونت کتاب که با من بود.
 

 

بعد از شروع فعالیت‌تان در انتشارات مدرسه دیگر به همکاری با آموزش و پروش ادامه ندادید؟
در سال 1368 دکتر مظفر، مدیرکل آموزش و پرورش تهران بود و آقای ابراهیمی معاون آقای مظفر بود، مرا می‌شناختد و از من دعوت کردند که رئیس آموزش و پرورش منطقه 10 تهران شوم. بعد از آن مسئولیت «واحد کتاب دفتر انتشارت کمک آموزشی» به شخص دیگری واگذار شد. حدود یکسال و نیم رئیس آموزش و پرورش منطقه 10 تهران بودم تا اینکه اختلافی بین وزارتخانه و دکتر مظفر که مدیرکل آب بود بوجود آمد. در آن زمان دکتر نجفی وزیر آموزش و پرورش بود و به دلیل احتلاف بوجود آمده، رفت. من هم بعد از آقای مظفر رفتم و تمرکزم را روی انتشارات مدرسه گذاشتم. اساسنامه آن را نوشتیم و غلامعلی حداد عادل اسم «انتشارات مدرسه» را انتخاب کرد و با استقلال آن موافقت کرد. من در انتشارات مدرسه مستقر شدم و کارها را شروع کردم. آقای ابراهیمی هم مسئول بخش مالی انتشارات مدرسه شد.
 
بخشی از فعالیت‌تان در حوزه نشر در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بوده، چگونه به کانون رفتید؟
سال 1370 که محسن چینی‌فروشان که مدیرکل دفتر کمک آموزشی بود مدیرعامل کانون پرورش فکری شد و آقای حداد مرا به‌عنوان مدیرکل دفتر کمک آموزشی معرفی کرد اما دکتر نجفی بخاطر سابقه دوستی من با دکتر مظفر با مدیرکلی من موافقت نکرد و حکم سرپرستی دفتر کمک آموزشی برای من صادر شد. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که خیلی صورت زیبایی ندارد در جایی خدمت کنم که وزیر رضایت قلبی ندارد. به همین دلیل در سال 1371 از آنجا به کانون پرورش فکری کوچ کردم و مدیر انتشارات و گرافیک کانون شدم. دو سال کانون بودم و اواخر سال 1372 به دلایلی که به نظرم اشاره به آن‌ها شاید کمی زود باشد از کانون پرورش فکری بیرون آمدم.
 
چه شد که انتشارات محراب قلم را تاسیس کردید؟
در ابتدا انتشارات محراب

اوایل دهه 60 زمانی که در دفتر انتشارات کمک آموزشی بودم سیدمهدی شجاعی که آن موقع سردبیر نشریه رشد جوان بود قرار بود کتابی به‌عنوان «کشتی پهلو گرفته» را برای ما تالیف کند. نثر زیبا و لطافتی که در آن بود و نگاه و دنیای زیبایی که سیدمهدی شجاعی داشت و تصویری که محمدعلی کشاورز برای آن در نظر گرفته بود و به شکل شمعی سوخته بود، بسیار تاثیرگذار بود. من علاقه زیادی به این کتاب داشتم، هم به دلیل موضوع کتاب و هم قلم سیدمهدی شجاعی که حس خوبی در من ایجاد کرد

قلم مربوط به 5 نفر بود شامل محسن چینی‌فروشان، حمید گروگان، محمدعلی کشاورز، سیدمهدی شجاعی و مصطفی رحماندوست که در سال 1360 تاسیس شد. آنها می‌خواستند کار فرهنگی انجام دهند. اما همه درگیر بودند و وقت زیادی نمی‌گذاشتند. سال 1368 که از مدیریت آموزش پرورش منطقه 10 فارغ شدم از من خواستند به این انتشارات رسیدگی کنم. در آن زمان محمدعلی کشاورز کنار رفت و جایش را به من داد و در کنار فعالیت‌های دیگری که داشتم به کارهای این انتشارات نیز رسیدگی می‌کردم. تا اینکه در اواخر سال 1372 که از کانون پرورش فکری بیرون آمدم از آموزش و پرورش مرخصی دو – سه ساله گرفتم تا بیشتر به انتشارات محراب قلم رسیدگی کنم چون در آن زمان انتشارات محراب قلم فعالیت زیادی نداشت و فقط سالی 2 یا 3 عنوان کتاب منتشر می‌کرد. درنتیجه دفتری در خیابان نصرت گرفتیم و به طور مرتب جلساتی را درباره فعالیت‌های نشر محراب برگزار می‌کردیم اما سایر اعضای هیات مدیره فرصت زیادی برای حضور در جلسات نداشتند. بر این اساس تصمیم بر این شد که سایر دوستان بروند و انتشارات محراب قلم را به من واگذار کنند. از سال 1372 تا 1380 به محراب قلم می‌رفتم وقت‌های آزادم را در دبیرستان درس می‌دادم. در آن زمان کتاب کودک، ناشر زیادی نداشت و یکی از دلایل شروع کار انتشارات محراب قلم نیز پرداختن و توجه به نشر کتاب‌های کودک و نوجوانان بود.
 
پس ارتباطتان با انتشارات مدرسه قطع شد؟
نه به طور کامل. سال 1380 که آقای ابراهیمی که در نشر مدرسه بود از من خواست دوباره به انتشارات مدرسه برگردم. و با اینکه محراب قلم در آن زمان 2 بار ناشر برگزیده شده بود و کتاب سال داشت را به دوستان سپردم و به انتشارات مدرسه برگشتم و تا سال 1382 آنجا ماندم. در آن زمان مدیر کاروان حج عمره هم بودم. اواخر سال 1381 بعد از اینکه از سفر مکه برگشتم به دلیل دلخوری که پیش آمده بود، دیگر به نشر مدرسه نرفتم و به نشر محراب قلم برگشتم. چند سال بعد با 23 سال سابقه کار در آموزش و پرورش خودم را باز خرید کردم و تمام وقت به پای انتشارات محراب قلم ایستادم.
 
بعد از اتمام دبیرستان، آیا به تحصیلاتتان ادامه دادید؟
با همه مشغله و سختی‌هایی که داشتم در سال 1368 لیسانس و در سال 1372 مدرک فوق‌لیسانس‌ام را در رشته فلسفه و حکمت اسلامی گرفتم.
 

 

در طول سال‌هایی که در انتشارات محراب قلم، مدرسه و کانون پرورش فکری حضور داشتید، نخستین کتابی که بعد از چاپ با استقبال زیادی روبه‌رو شد و در شما انگیزه‌ای برای ادامه کار نشر ایجاد کرد، چه کتابی بود؟
اوایل دهه 60 زمانی که در دفتر انتشارات کمک آموزشی بودم سیدمهدی شجاعی که آن موقع سردبیر نشریه رشد جوان بود قرار بود کتابی به‌عنوان «کشتی پهلو گرفته» را برای ما تالیف کند. نثر زیبا و لطافتی که در آن بود و نگاه و دنیای زیبایی که سیدمهدی شجاعی داشت و تصویری که محمدعلی کشاورز برای آن در نظر گرفته بود و به شکل شمعی سوخته بود، بسیار تاثیرگذار بود. من علاقه زیادی به این کتاب داشتم، هم به دلیل موضوع کتاب و هم قلم سیدمهدی شجاعی که حس خوبی در من ایجاد کرد. این کتاب در آن زمان مورد استقبال زیادی قرار گرفت و همه خستگی‌های من را به در کرد. این کتاب تا چندسال پیش نیز جزء کتاب‌های پرفروش نشر مدرسه و کشور بود. بعد از اینکه نشر نیستان از سوی سیدعلی شجاعی شکل گرفت، سیدمهدی شجاعی نیز کتاب‌هایش را گردآوری کرد و به انتشارات نیستان برد.  
 
آیا پیش آمده کتابی که در نوجوانی برایتان جنبه نوستالژی داشته و خاطرات زیادی از آن داشته‌اید را پیدا کنید و با ویرایش جدید منتشر کنید؟
کتاب مورد علاقه من در کودکی «ماهی سیاه کوچولو» اثر صمدبهرنگی بود که خاطرات خوب زیادی با آن دارم. اما بعد از انقلاب آن قدر این کتاب چاپ شد که دیگر حس نوستالژی که به آن داشتم و می‌خواستم آن را چاپ کنم از بین رفت. از سویی روش من در نشر این بوده که کتابی را که جای دیگری چاپ شده باشد، چاپ نمی‌کنم. حتی اگر متن کتاب هم جای دیگری برای چاپ ارائه شده باشد دیگر آن را منتشر نمی‌کنم و معتقدم باید کار جدید برای بچه‌ها تولید کنم.
 
تا به‌حال چه تعداد کتاب منتشر کرده‌اید؟
دقیق نمی‌دانم اما حدود هزار و 500 عنوان.
 

 

اگر بخواهید یک کتاب را از بین این آثار برای مطالعه پیشنهاد دهید چه کتابی را انتخاب می‌کنید؟
از بین کتاب‌هایی که امروز موجود است کتاب «مثل‌ها و قصه‌هایشان» اثر مصطفی رحماندوست و مجموعه ادبیات کهن اثر محمد میرکیانی را برای مطالعه پیشنهاد می‌کنم که از پرفروش‌ترین کتاب‌های ماست.
 
در این مدت هیچ وقت وارد حوزه نشر بزرگسال نشدید؟
نه. خیلی کم. اگر کتاب بزرگسالی هم منتشر کرده باشم براساس علاقه‌های شخصی بوده است. که تعداد آنها کمتر از یک درصد است. تمرکز من بر تولید کتاب‌های دایرة‌المعارف و فرهنگنامه برای کودکان و نوجوانان بوده است. چون دانش بچه‌های ما ضعیف است و از نظر دانش فقیر هستند. اگر از آنها بخواهید متن ادبی یا اداری بنویسند، نمی‌توانند. اغلب دانش‌آموزان ما سطحی بار آمده‌اند و دانششان عمقی ندارد. درحالیکه 18 میلیون مخاطب آماده داریم که در اختیار آموزش و پرورش است ولی سیستم آموزش مناسب برای آنها نداریم.
 
قطعاً در طول این سال‌ها نویسندگان بسیاری بوده‌اند که کارشان را با انتشارات محراب قلم و مدرسه آغاز کرده‌اند، در این زمینه به چه نویسندگانی می‌توانید اشاره کنید؟
اجازه دهید نام نبرم. معمولا نویسندگانی که با آنها کار کرده‌ام یا هم سن من هستند یا بزرگترند و امروزه برای خودشان اسم و رسمی دارند و اغلب، کارشان را از دفتر انتشارات کمک آموزشی شروع کرده‌اند. در آن زمان کتاب کودک، ناشر زیادی نداشت، بر این اساس چون در آن زمان جایی برای انتشار کتاب کودک نبود، اغلب نویسندگانی که امروزه شناخته شده هستند، به دفتر انتشارات کمک آموزشی مراجعه می‌کردند و تولیداتشان را برای چاپ یا به بخش نشریات یا به بخش کتاب می‌دادند. اگر به کتاب‌های انتشارت مدرسه در آن دوره مراجعه کنید کتاب‌هایی را پیدا می‌کنید که از سوی نویسندگان نامدار الان نوشته

روش من در نشر این بوده که کتابی را که جای دیگری چاپ شده باشد، چاپ نمی‌کنم. حتی اگر متن کتاب هم جای دیگری برای چاپ ارائه شده باشد دیگر آن را منتشر نمی‌کنم و معتقدم باید کار جدید برای بچه‌ها تولید کنم

شده‌اند. اگر جایی با نویسنده یا تصویرگری وصل شدم به سختی از هم جدا شدیم و همچنان با هم ادامه دادیم. ازجمله افرادی که در دهه 1370 همکاری با او را شروع کردم، بهزاد غریب‌پور بود که تا دو- سه سال پیش 25 سال با هم همکاری داشتیم. همچنین مهدی ضرغامیان قبل از ما تعدادی کتاب منتشر کرده بود ولی کارهایش خیلی روی بورس نبود. او از سال 1371 کارش را با ما شروع کرد و همچنان هم ادامه دارد و الان با هم دوستیم و از اعضا یک خانواده محسوب می‌شویم. مهناز عسگری، همسر مهدی ضرغامیان، هم از نویسندگان و مترجمانی است که نخستین کتاب‌هایش را با ما کار کرد و این همکاری همچنان ادامه دارد و ناب‌ترین کتاب‌های نشر محراب قلم در زمینه تولید دایرة‌‌المعارف و فرهنگ فارسی و فرهنگ اعلام حاصل کار این 2 بزرگوار است. البته در دهه 70 و 60 نویسندگانی مانند مصطفی رحماندوست و حمید گروگان با ما کار می‌کردند و الان هم گاهی با ما کار می‌کنند اما تمرکزشان در محراب قلم نیست.
 
آیا پیش آمده دوست داشته باشید با نویسنده‌ای کار کنید و از او اثری منتشر کنید اما موفق به این کار نشده باشید؟
اگر بخواهم صادقانه بگویم، نه، پیش نیامده بخواهم با کسی کار کنم و نتوانسته باشم.
 
نسبت به نویسندگانی که با شما کار می‌کرده‌اند و بعد از اینکه در جامعه، مطرح و شناخته شده‌اند به همکاری با شما ادامه نداده‌اند، چه حسی دارید؟
نگاه من همیشه اینگونه بوده که یا نویسنده‌ای با من کار نکند یا اگر می‌خواهد کار کند، خوب کار کند و کم‌کاری نکند.همیشه به همکارانم می‌گویم شخصیت شما پشت کاری که انجام می‌دهید، نهفته است. اگر دوست ندارید اینجا کار کنید مشکلی نیست اما کم کاری نکنید و کارتان را درست و کامل انجام دهید. نکته بعدی این است که اگر تجربه‌ای داشته باشم با کمال تواضع در اختیار دیگران قرار می‌دهم و کسی را به زور نگه نمی‌دارم. اگر نویسنده یا تصویرگری که با ما همکاری می‌کرده بعد از مدتی رفت و جای دیگری کار خوبی تولید کرد، اصلا ناراحت نمی‌شوم، چون هدف اصلی تولید کار خوب برای مخاطبان است. مثلا انتشارات مدرسه مانند بچه من است و از فعالیت‌های من متولد شده است و هرجایی از موفقیت انتشارات مدرسه خبری می‌شنوم خوشحال می‌شوم و اگر مشکلی داشته باشد ناراحت می‌شوم. یا مثلا در دو سالی که مدیر انتشارات و گرافیک کانون پرورش فکری بودم سعی کردم آرشیوی از تصویرگری‌ها تهیه کنم. چون در آن زمان تصویرگری‌های کانون خیلی متفرق بود، بخشی به جشنواره‌های خارجی رفته و دیگر بازنگشته بود و بخشی در جاهای مختلف مانده بود و کلا تصاویر تکه پاره شده بودند و هر قسمت آن یک جا بود. من در طول این مدت این تصاویر را با کمک یکی از همکاران بین‌المللی کانون از جاهای مختلف جمع‌آوری و دسته‌بندی کردم و جایی برای آن‌ها درست کردم و با سایر تصویرگران مانند مرتضی ممیز درباره آن‌ها بحث و گفت‌وگو می‌کردیم و آرشیوی از آن‌ها درست کردم. مدتی بعد وقتی شندیم به آن آرشیو آسیب رسیده است خیلی متاثر شدم چون من با همه وجودم آن را جمع‌آوری کرده بودم و احساس می‌کردم این آرشیو دست آوردی ملی است. لذا اگر کسی با من کارش را شروع کرده و بعدا جای دیگری برود اصلاً ناراحت نمی‌شوم.
 

 

درطول مدت طولانی که در کار نشر بوده‌اید، قطعا خاطرات تلخ و شیرین زیادی با نویسندگان داشته‌اید، از این خاطرات برایمان بگویید.
یکی از خاطراتی که هنوز در ذهنم وجود دارد و الان هم ادامه دارد همکاری با مهدی ضرغامیان است. وقتی آقای ضرغامیان کارش را با ما شروع کرد یک فرد علمی بود و معتقد بود در ایران نمی‌شود کار علمی تالیفی انجام داد و باید کار ترجمه انجام داد همچنان که حسین دانشور این چنین اعتقادی داشت. ولی من اصرار می‌کردم که باید کار علمی تولید کنیم هرچند که ضعیف باشد و معتقد بودم باید شروع کرد و نقد شد تا یاد گرفت ولی آقای ضرغامیان معتقد بود که دانش علمی ما هنوز به مرحله‌ای نرسیده که بتوانیم تولید کنیم. آنقدر با او صحبت کردم تا مجاب شد و دست به تالیف زد. الان تعداد کتاب‌های مرجع ما بیشتر از ناشران کل کشور است و کلید آن از سال 1371 زده شد. درحال حاضر در زمینه دایرة‌المعارف تعداد زیادی کار تالیفی داریم و در تولید کتاب مرجع، خودمان تبدیل به یک مرجع شده‌ایم. البته تولید بعضی از این دایرة‌المعارف‌ها و فرهنگ‌ها بسیار زمان‌بر است مانند «فرهنگ فارسی کودک» که 17 سال طول کشید و من صبوری کردم. یا فرهنگ اعلام که پنج سال پیش اوزالید آن را گرفتیم ولی هنوز چاپ نشده است.
 
با توجه به این‌همه زحمتی که برای تولید این آثار کشیده‌اید و تلاش‌هایی که صورت گرفته است؛ چقدر این آثار مورد استقبال جامعه مخاطب قرار گرفته است؟
کلا دایرة‌المعارف با ساختار موجود جا افتاده است. البته چون اسم دایره‌المعارف جا افتاده، ما برخی کتاب‌ها را با اغماض، دایرة‌المعارف نامیدیم چون حاوی اطلاعات

از بین کتاب‌هایی که امروز موجود است کتاب «مثل‌ها و قصه‌هایشان» اثر مصطفی رحماندوست و مجموعه ادبیات کهن اثر محمد میرکیانی را برای مطالعه پیشنهاد می‌کنم که از پرفروش‌ترین کتاب‌های ماست

عمقی برای بچه‌ها بودند. الان مردم می‌دانند دایرة‌المعارف چیست و چه ویژگی‌هایی دارد. بر این اساس استقبال خوبی از دایره‌المعارف‌‌ها می‌شود و دانش بچه‌ها به واسطه آن‌ها عمیق‌تر شده است. اما فرهنگ‌ها مثل دایرة‌المعارف‌ها جانیفتاده است چه فرهنگ فارسی به فارسی و چه فرهنگ اعلام. چون امروزه ناشران دیگر امکان تولید فرهنگ‌ها را ندارند و فقط ما تولید می‌کنیم البته یک ناشر دیگر هم بود که کتابی با این عنوان تولید می‌کرد اما در ساختار دیگری داشت که خیلی با استقبال روبه‌رو نشد. معلمان هنوز نسبت به فرهنگ‌ها احساس نیاز نمی‌کنند. تلاش نمی‌کنند دایره لغات بچه‌ها را وسیع کنند. دانش و سواد بچه‌‌ها کم است. مثلا بچه کلمه «آب» را می‌شناسند اما تعریفی از آن نمی‌داند و فقط حفظ می‌کنند و دانشی نسبت به معنی و عمیق قضیه ندارد. لذا  فرهنگ‌نامه‌هایی که تولید کردیم خیلی با اقبال روبه‌رو نشده است. ولی چون به ضرورت آن‌ها آگاهیم همچنان به تولیدشان ادامه می‌دهیم تا شاید روزی در جامعه شناختی نسبت به آن‌ها ایجاد شود. چندین بار به آموزش و پرورش تهران مراجعه کردم و در جلسه معاونین موضوع آن را مطرح کردم ولی خیلی استقبال نکردند. درواقع هنوز جایگاه این کتاب‌ها را درک نکرده‌اند، امیدوارم روزی شناخت لازم نسبت به این آثار ایجاد شود سایر ناشران هم به این سوی روند.
 
نشر محراب قلم در حال حاضر یکی از ناشران مطرح و شناخته شده در حوزه کودک و نوجوان محسوب می‌شود، به نظر شما ناشران چه کارهایی باید انجام دهند تا نشرشان مطرح شود؟
برندها در کوتاه‌مدت جا نمی‌افتند، باید ساختار حرفه‌ای برای آن تعریف شود و کار حرفه‌ای انجام شود. اگر به ضرب و زور و تبلیغات گسترده بخواهیم این کار را انجام دهیم به مرور از بین می‌رود، همچنان که برخی ناشران دارند این کار را انجام می‌دهند. تبلیغات خوب است اما باید پشتوانه محکمی هم داشته باشد. کار نشر باید به تدریج در بستر زمان با کار خوب، جا بیافتد. مثلا ما در دهه 80 مجموعه علمی تولید کردیم که در ابتدا با اکراه سراغش می‌رفتیم اما بعد از انتشار با اقبال روبه‌رو شد. این مجموعه درحال حاضر برای ما تبدیل به یک برند شده و مخاطبان به سراغ جلدهای بعدی آن مجموعه می‌گردند و این مساله به مرور زمان اتفاق افتاده است. در انجام کار فرهنگی نباید عجله کرد چون در بستر زمان جواب می‌دهد. مجموعه انتشاراتی خوب باید گروه ویرایش، نمونه‌خوان، مدیر هنری، گروه تصویرگری، ویراستار، گروه بررسی و کارشناسی داشته باشد که ما داریم اما در بخش تبلیغات ضعیف هستیم.
 
اخیرا شاهد حضور پررنگ‌تر ناشران بزرگسال و ناشران کمک آموزشی در حوزه ادبیات کودک و نوجوان هستیم، نظرتان درباره این مساله چیست؟
هرکسی که توانایی انجام کار حرفه‌ای در حوزه کودک و نوجوان دارد حضورش خوب است اما اگر با هدف انجام کار اقتصادی و تجاری چه در حوزه بزرگسال و چه در حوزه کودک و نوجوان آمده‌اند، ممکن است در کوتاه‌مدت موفق باشند اما در درازمدت این‌طور نخواهد بود مگر تغییر رویه دهند و به ساختار محتوا و آماده‌سازی کتاب توجه کنند.
 
اگر بخواهید وضعیت نشر کودک و نوجوان را با دهه‌های 60 و 70 مقایسه کنید، به نظر شما چه تغییراتی رخ داده است؟
تعداد ناشران افزایش یافته و رشد زیادی در تولید کتاب کودک داشتیم اما در محتوا رشد نکرده‌ایم. کتاب‌های دهه‌ 60 و 70 به‌طور کلی غنی‌تر از تولیدات امروز هستند. شاید در زمان گذشته تعداد کتاب‌ها کمتر بود و آماده‌سازی و چاپشان ضعیف‌تر بود اما از نظر محتوا غنی‌تر بودند الان به آماده‌سازی و چاپ بیشتر از محتوا توجه می‌شود. نویسندگانی که در دهه 60 و 70 قلم می‌زدند به تولید محتوای خوب بیشتر توجه می‌کردند اما الان قدری سطحی شده‌اند و تعداد کتاب‌‌های ترجمه غنی‌، بیشتر از کتاب‌های تالیفی غنی است. یک دلیل عمده آن بحث اقتصاد نشر است مثلا نویسنده‌ دهه 60 و 70 در سال یک یا حداکثر 2 کتاب تولید می‌کرد و ناشر هم حداقل با شمارگان 5هزار نسخه آن را منتشر می‌کرد اما الان با شمارگان هزار نسخه منتشر می‌کنند و اگر به‌فروش برود تجدید چاپ می‌کنند. در این شرایط نویسنده نمی‌تواند با آرامش خاطر تالیف کند و ناچار است یا به ترجمه کتاب در کوتاه‌مدت بپردازد یا کتاب‌هایی تولید کند که زمان زیادی برای تالیفشان نیاز نیست و از نظر محتوا خیلی غنی نیستند. تعداد نویسندگان خوبی که این کار را نمی‌کنند بسیار کم است. البته نقدی هم به آن‌ها وارد نیست چون باید امرار معاش کنند. قطعا اگر روزی مشکل اقتصاد نشر برطرف شود، نویسندگان و تصویرگران بسیار خوبی خواهیم داشت.
 
شما از اعضای انجمن فرهنگی ناشران کتاب کودک هستید و مدتی هم ریاست این نهاد مدنی را برعهده داشتید، از فعالیت‌تان در این انجمن بگویید؟
من

در فرهنگ ما تشخیص کتاب برای کودکان بر عهده والدین است و والدین هم نه وقت لازم برای این کار را دارند نه دانش لازم. پدرومادرها فرصتی برای اینکه کتابی را مطالعه کنند و ببینند خوب است یا نه، ندارند. از سویی در مدارس هم کتابخانه‌ها به لحاظ کتاب‌های روز بسیار فقیرند و کمتر معلمی داریم که کتابخوان باشد و بتواند کتاب غیردرسی را به بچه‌ها معرفی کند. معلم کتابدار هم در آموزش و پرورش بسیار کم داریم

سال 1369 همکاری‌ام را با انجمن فرهنگی ناشران کتاب کودک شروع کردم. انجمن نوپا بود و دفتری در خیابان بلوار داشتیم. من عضو انجمن شدم و زمانی که آقای مسجد جامعی تصمیم گرفت واردات کاغذ را به تشکل‌ها واگذار کنند، شاید نخستین کسی بودم که به دلیل اندکی تجربه و ارتباطاتی که داشتم کاغذ را از طریق تشکل‌ها وارد کردم. بعد از من تعاونی تهران و بعد تعاونی قم وارد کردند. تا چندین سال من کار وارد کردن کاغذ ناشران کتاب کودک را انجام می‌دادم تا دوره‌ای که به اصرار محسن طائب عضو هیات مدیره انجمن شدم. او به من می‌گفت که باید خمس کارت را پرداخت کنی تو تجربه‌ای اندوخته‌ای و نباید در گوشه‌ای برای خودت کار کنی. به هرحال آن زمان قانع شدم و عضو هیات مدیره انجمن شدم ولی این کار براساس انگیزه‌های شخصی نبود. مدتی رئیس هیات مدیره انجمن بودم و بعد کنار رفتم. و الان هم با اکراه و اصرار بازرس شرکت دنیای ماه پیشونی هستم همچنین عضو هیات مدیره نشر مشعر هم هستم.
 
به نظرشما بزرگترین مشکلی که ناشران کتاب کودک در حال حاضر با آن مواجه‌اند، چیست؟
مساله اصلی مشکل اقتصاد نشر است که در همه جا هست اما در حوزه کتاب کودک بیشتر است و ریشه آن هم در توزیع است. امکان دسترسی مستقیم مخاطب به کتاب بسیار کم است و فقط در مدرسه این امکان وجود دارد. درحال حاضر کتابفروشی تخصصی کودک در کشور کم است و اگر کودکی بخواهد کتاب بخرد به جایی دسترسی ندارد. در فرهنگ ما تشخیص کتاب برای کودکان بر عهده والدین است و والدین هم نه وقت لازم برای این کار را دارند نه دانش لازم. پدرومادرها فرصتی برای اینکه کتابی را مطالعه کنند و ببینند خوب است یا نه، ندارند. از سویی در مدارس هم کتابخانه‌ها به لحاظ کتاب‌های روز بسیار فقیرند و کمتر معلمی داریم که کتابخوان باشد و بتواند کتاب غیردرسی را به بچه‌ها معرفی کند. معلم کتابدار هم در آموزش و پرورش بسیار کم داریم. علاوه بر این تبلیغات لازم هم برای کتاب کودک نداریم. این در حالی است که ما در کشوری زندگی می‌کنیم که خانواده‌ها اهمیت زیادی به نیازهای بچه‌هایشان می‌دهند و حتی اگر وضعیت مالی خوبی نداشته باشند اما سعی می‌کنند نیازهای بچه‌هایشان را تامین کنند. اما چون به جایگاه کتاب واقف نیستند برای فرزندانشان کتاب نمی‌خرند. چون دسترسی مستقیم به کتاب وجود ندارد و کتابفروشی اختصاصی نداریم، جایگاه دانش برای بچه‌ها مشخص نشده است و این ضعف فرهنگی است که در مجموع سبب شده کتاب کودک جایگاه خودش را از دست بدهد. زمانی در مجله رشد بودم تیراژ به 70هزار نسخه می‌رسید. در کانون پرورش فکری تیراژ 20هزار و در محراب قلم تیراژ 5 تا 7 هزار نسخه بود. ولی الان به هزار عنوان رسیده است و چون ناشر و نویسنده نمی‌تواند این وضعیت را بپذیرد به سوی کتاب‌های نازل می‌رود.
 
به نظر شما بزرگترین درد دل نویسندگان چیست؟
نویسنده یعنی کسی که عاشق نوشتن است ولی این نویسنده امروز زندگی‌اش نمی‌گذرد و مشکل اقتصادی دارد.
 
چقدر با جمله «ناشران روز به روز پولدارتر و نویسندگان روز به روز فقیرتر می‌شوند» موافقید؟
نشر یک مجموعه است فقط ناشر یا فقط نویسنده نیست. من با ناشر متقلب یا نویسنده کپی‌کار کاری ندارم. در نشر سالم، پدیدآورندگان حرفه‌ای به هم پیوسته‌اند. اگر ناشری پولدار می‌شود از کجا پولدار می‌شود؟ از طریق کتابی که حق‌التالیف، حق‌التصویر، هزینه صحافی، چاپخانه و … پرداخته شده باشد و هرکسی پولش را گرفته باشد. اما اگر ناشر حق نویسنده، تصویرگر و چاپخانه را ندهد دیگر ناشر حرفه‌ای نیست و متخلف است. حق و حقوق ناشر حرفه‌ای در ازای ایفای حقوق دیگران است.
 
آیا از اینکه به نشر کودک و نوجوان روی آورده‌اید، پیشمان نشده‌اید؟
نه. هرگز پیشمان نشده‌ام چون قبلا هم معلم بودم و با بچه‌ها ارتباط داشتم و به آنها علاقه داشتم و حس خوبی نسبت به کارم دارم و هرکتابی که متولد می‌شود من هم یکبار دیگر متولد می‌شدم.
 
اگر ناشر نمی‌شدید، چه کاره می‌شدید؟
معلم. به معلمی هم علاقه زیادی دارم و وقتی معاون آموزشی بودم کلاس هم می‌رفتم و تدریس می‌کردم تا جسم را داشته باشم.
 

 

اگر بخواهید یک روزتان را به تصویر بکشید، چگونه روزتان را می‌گذارنید؟
بعد از نماز صبح چند دقیقه‌ای استراحت می‌کنم، ساعت 7 از منزل خارج می‌شوم و به دفتر محراب قلم می‌روم و تا ساعت 6 یا 7 بعدازظهر آنجا هستم. البته اگر در ایین فاصله جلسه یا نشستی داشته باشم به آنجا می‌روم.
 
اوقات فراغت‌تان را چگونه می‌گذرانید؟
اوقات فراغت من پنجشنبه و جمعه‌هاست. معمولا وقتی به خانه  برمی‌گردم در کنار خانواده هستم. سالی 3 یا 4 بار هم به سفر می‌رویم. همچنین به دلیل اینکه تا سال 1390 مدیر حج بودم معمولا سالی یک یا دو بار به حج عمره و هر یکسال و نیم یکبار هم به حج تمتع می‌رفتم. در اوقات فراغتم به ورزش خاصی نمی‌پردازم چون اصلا فرصت این کار را ندارم. چند سال پیش برای اینکه پسرم را به ورزش کردن تشویق کنم همراه او به باشگاه می‌رفتم ولی دچار کمر درد شدیدی شدم و دیگر ادامه ندادم.
 
کتاب و نشر چقدر در آشنایی‌تان با همسرتان نقش داشت؟
سال 1361 ازدواج کردم. بله تا حدودی کتاب و فرهنگ در ازدواج ما نقش داشت. در آن زمان من معاون آموزشی بودم و همسرم معلم یکی از مدارس بود. هم محله‌ای ما هم بود و ما به واسطه خواهرم آشنا شدیم. همسرم تا بعد از اینکه اولین فرزند ما بدنیا آمد تدریس می‌کرد و بعد از آن چون من تمام وقت مشغول کار بودم ترجیح داد در منزل به بچه‌ها رسیدگی کند.
 
آیا فرزندانتان هم به کتاب و فعالیت در حوزه نشر علاقه‌مند هستند؟
دختر بزرگم اهل ادبیات و مجسمه‌سازی و نقاشی است. پسر بزرگم 15 سالی است که با من همکاری می‌کند پسر کوچکم هم مهندس عمران است او صبح‌ها کار ساخت و ساز انجام می‌دهد و عصرها هم مدیریت شهر کتاب ونک را برعهده دارد.